انشا خواب

شبی چشمانم را بستم
خسته بودم
میخواستم ب چشمم؛ روحم و بدنم استراحت بدهم.میخواستم در تاریکی شب گم شوم.
وقتی چشمانم را بستم دیگر تصوری نداشتم ک به عنوان خواب ان را تجسم کنم.
ب هر چیزی فکر میکردم میدیدم دیگر تمام شده.
میدیدم دیگر با ان موضوع کاری ندارم.
یا در آن موفق نشدم یا نیمه کار مانده یا خراب شده…
بالاخره دلخوشی ای نداشتم
حال هنگامی که چشمانم را میبندم جز درد، ناراحتی و شکست هایم چیزی نمیبینم ان خواب های رنگین و زیبایم که همیشه به من امید میدادند حال به یک صفحه ی کاملا سیاه تبدیل شده بود.
شاید من اینگونه غمگین فکر میکردم
شاید من نا امید شده بودم
شاید من خسته شده بودم
اما من همان دختر همیشه شاداب هستم.

نویسنده:مرسده

انشا

2 thoughts on “انشا خواب از مرسده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *