تبلیغات
تبلیغات تبلیغات

انشا طوفان وسط جنگل از مرسده

 

انشا طوفان وسط جنگل

نویسنده: مرسده

 

چشمانم را بستم تا از این جنگ اسمان و زمین نترسم چه غوغایی شده بود ، چه دعوایی!

ابر چنان رعدی به زمین میزد که صدایش تا هفت آسمان می رفت مگر زمین چه کرده که اسمان ابی و زیبا را این گونه خشمگین کرده است.

با خانواده به کلبه ای در وسط جنگل که حیواناتی قد و نیم قد زیبا ، مهربان و وحشی داشت رفتیم . حدود ساعت ۷ بود که پدرم به همراه مادر عزیز تر از جانم برای خرید به بیرون از جنگل رفتند اخر چیزی برای ساکت کردن این جناب شکم نبود . این روز هاهم که میدانید شب چه زود فرا میرسد و همه جا را در بر میگیرد!

دیدنشان را تماشا کردم به پراید سفیدی که از کلبه دور می شد نگاه کردم انقدر نگاه کردم که دیگر آن پراید سفید قدیمی ولی پر از خاطره را نمیدیدم و جایش درخت های سر به فلک کشیده بود . هوا تاریک بود ؛ سیاه بود ، دیگر دیدن بیرون خیلی ترسناک شده بود . ولی دوست داشتم این ترس را!

با وجودی پر از ترس موهای بلند به رنگ تنه ی درختم را به بالا بستم و کاپشن به رنگ صورتی ام را به تن کردم و کفشی راحت پوشیدم . در را باز کردم ؛ گوش هایم با شنیدن صداها تیز شد ، خواستم به جلو بروم  که با برخورد پاهایم به چیزی نرم جیغی کشیدم. راستش را بخواهید خودم بیش تر از جیغ خودم ترسیدم تا آن موجود عجیب.

دست بر جیب کاپشن نرم و لطیفم که هدیه مادربزرگ پیرم بود کردم و مبایلم را دراوردم و چراغ قوه اش را روشن کردم ولی جیزی به جیز سبزه ها و بوته زیر پاهایم نبود.

به راهم ادامه دادم و با زیر لب خواندن اهنگی همینطور از کلبه چوبی دور شدم . همه جا تاریک بود و ففط این چراغ گوشی بود که میتوانست راه را به من نشان دهد و راهم را روشن کند . ترس عجیبی داشتم ولی با گفتن این که چیزی نیست ، فقط تاریک است ! اینجا که ترس ندارد خود را ارام میکردم.

همینطور با خود حرف میزدم و فکر دیو دو سر و خرس گنده ی قهوه ای بودم که احساس کردم چند قطره با سرم برخورد کرد سرم را که بالا گرفتم داد اسمان تا مرز کَر کردن گوش هایم رفت. رعد و برق شروع شده بود و چنان بارانی میبارید که اگر دو دقیقه بیش تر زیر آن می ماندم موش ابکشیده میشدم.

آسمان خشمگین شده بود و خشم خود را سر زمین خالی میکرد. همه جا پر از صداهای تند باران و رعد برق بود . ترس هایم زیاد شد ، کلاهم را به سر گذاشتم و موهایم را در ان پنهان کردم . با سرعت به سمت کلبه میرفتم که ناگهان روشنایی ام را از دست دادم . همه جا خوفناک و تاریک بود و فقط  رعد آسمان هه جا را ثانیه ای روشن میکرد. تمامم را باران در بر گرفته بود . دقیقا همان موش ابکشیده شده بودم.

دیگر ترس و استرسم دو برابر شده بود. چشم هایم سنگین شده بود این بار آسمان با زدن رعد و برق شدید مرا تا حد جنون برد. دیگر نمیتوانستم جلوی این چشم های سنگین شده را بگیرم و مانند ابر بهاری همراه اسمان باریدم. چه غوغایی بود . از ته دل اغوش مادرم را میخواستم و دلم برای دستان مردانه ی پدرم که دو برابر دست هایم بود پر کشیده بود . دیگر از سوزش چشم هایم معلوم بود که حال پر از خون است دگر سرم از دست این طوفان خشمگین در حال منفجر شدن بود.

دگر صداها را نمیشنیدم ، چیزی را حس نمیکردم ؛ و فقط نوری میدیدم که با سرعت به سمت من می امد.

چشمانم را که باز کردم دیوار های چوبی و چشمان پر از اشک مادرم را دیدم . آری مثل همیشه این پدر و مادرم بودند که مرا از سیاهی نجات دادند و به اغوش ارامش بردند.

نویسنده: مرسده

ム乃Ծレキム乙レ بدون نظر ۴ دی ۱۳۹۸