تبلیغات
تبلیغات تبلیغات

استاد مغرور من – قسمت نهم

با دیدن مهرداد استاد دانشگامون مثل یخ آب شدم
با این سر و وضع منو می دید چه فکری پیش خودش میکرد ؟
بدون این که بهم نگاه کنه با عصبانیت به سمت مردک حمله کرد و داد کشید :
_داری چه غلطی میکنی؟ به زور میخوای ببریش؟

مرده با اون هیکلش ترسید و دستم و ول کرد قبل از این که مهرداد منو ببینه پشتم و بهش کردم و با قدم های تند و بلند به راه افتادم

صدای داد و بیدادشون و می شنیدم و با ترس تند تر می رفتم تا اینکه از شانس بدم یه ماشین دیگه جلوی پام ترمز کرد .

لب گزیدم
خودت خواستی ترانه…
راننده این بار یه پسر جوون بود نگاهی به سر تا پام کرد و گفت
_واسه یه شب چند میگیری؟
بین دو راهی موندم .
برم و خرج عمل بابامو در بیارم؟ یا خودم و حفظ کنم و اجازه بدم بابام بمیره .
با یادآوری بابام تردید و گذاشتم کنار دستم و به سمت دستگیره ی در بردم
خواستم سوار بشم که آستینم کشیده شد
_خانم شما…
با برگشتنم حرف مهرداد قطع شد.
اول شک کرد اما کم کم فهمید منم… چهره اش رفته رفته کبود شد و… .

ム乃Ծレキム乙レ بدون نظر ۱۹ فروردین ۱۳۹۸