انشا خواب از مرسده

  انشا خواب شبی چشمانم را بستم خسته بودم میخواستم ب چشمم؛ روحم و بدنم استراحت بدهم.میخواستم در تاریکی شب گم شوم. وقتی چشمانم را بستم دیگر تصوری نداشتم ک به عنوان خواب ان را تجسم کنم. ب هر چیزی فکر میکردم میدیدم دیگر تمام شده. میدیدم دیگر با ان موضوع کاری ندارم. یا در آن موفق نشدم یا نیمه […]

انشا طوفان وسط جنگل از مرسده

  انشا طوفان وسط جنگل نویسنده: مرسده   چشمانم را بستم تا از این جنگ اسمان و زمین نترسم چه غوغایی شده بود ، چه دعوایی! ابر چنان رعدی به زمین میزد که صدایش تا هفت آسمان می رفت مگر زمین چه کرده که اسمان ابی و زیبا را این گونه خشمگین کرده است. با خانواده به کلبه ای در […]